روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟ ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟ ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ، چون زیبا نبود ...........
+ نوشته شده در چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۹۱ ساعت 7:53 توسط باربد
|
وبلاگ یک رسانه جایگزین است و پدیده ای که شما را به رویاهایتان نزدیکتر می کند. ارسال پیام از آتش و دود سرخ پوستان به پیامک و ایمیل و ... شکوفا گشته و مخاطب در عصر ارتباطات با شما (شناس یا ناشناس) ارتباطی دو سویه دارد.این وبلاگ نیز پلی است برای ارتباط من با شما دوست عزیز. ×××××