ناگفته هایم را در پس ذهن گل آلودم نهان کردم،چه زلال بود کودکی ام.

آنقدر زلال که گاهی حس محبت و دوستی ام پدر و مادرم را شگفت زده می کرد، چنان خالص بود که تجدید ذهنی ام بوی تازگی زنده بودن را تداعی می کند.تا بدانجا که شعله های عشق چنان نعره میکشید که دیگر آب و خاک هم عاجز و خیره بودند، دو بال پرواز بی مهابا مرا به رویای یکی شدن میبرد.

در انتظار روزی خوش، لحظه هایم را به ارزانی و تکرار فروختم.افسوس سرابی در کویر بود، هر چند طعم خوش لحظه هایش هنوز در مشامم میپیچد.صدای اشکهایم پژواک کوه جشمانم شد، هق هق گلویم زخمی بر دل نشاند و ترک خوردن دلم شکاف عشق را رقم زد.لحظه به لحظه دور شد، آنقدر دور که فریادم را به پچ پچ خاطره ها سپرد.

قومی به بهانه ای گردهم ، اتفاق نفاق را به آتش کشیدند، ریش سقد قوم به بهانه محبت دورویی را هدیه میداد و ملکه در نقاب خدمت ، حقارت را.مادیان هم هنوز از منقار ملکه شهد مینوشند و سرکش از شاکری به یکدیگر فخر میفروشند.رعیت قبیله به بهانه عشق دلال ذلالت است و ثمره زندگی اش به حیله اشکی در پناه ملکه.

چهره ها پوشیده از مهربانی و آرامش، نقابی از جنس تار، تاری که پود ندارد.چه تابی دارد این آسمان آبی ، آبی بفروشد و سیاهی و تیرگی نصیبش گردد، چه صبری دارد این ابر سفید- پربار است و نمیگرید.چه مغرور است این درخت سبز زندگی عاشقانه و نفس به نفس سایه هدیه میکند و درد تبر را به جان میخرد و گرمای خورشید ناگفتنی،بی منت روشنی میبخشد و به سادگی سردی و خاموشی عشق را نظاره گر است.

تنها خاک است که به غرور این دوپا ریشخند میزند وبه آرامی نجوا میکند: بتاز، بتاز، ولی بدان خواهی برگشت، وصال دور نیست تا در آغوشت بگیرم و موران جشن و پایکوبی خواهند داشت.

ای داد بر اسیری کز یاد رفته باشد       در دام مانده باشد صیاد رفته باشد